رفتن به بالا
  • جمعه - 31 فروردین 1397 - 19:56
  • کد خبر : ۱۳۲۳۰
  • مشاهده :  288 بازدید
  • چاپ خبر : درباره ی اولادی ؛ هر دو را با هم می‌خواست

درباره ی اولادی ؛ هر دو را با هم می‌خواست

اولادِ ناکام فوتبال و پسرِ کامروایِ زندگی ، تا آخرین روزها و حتی در آخرین بازی روی چمن ، در مقابل زمزمه‌های تباهی‌اش مقاومت کرد تا شاید چند خاطره ی تازه در پایان یک مسیر پرمخاطره بسازد .

هزاروسیصدوهشتاد‌وسه . نوشهر . ضربه  ی سر شیرجه‌یی در آخرین ثانیه‌های بازی و دوربینی که بعد از انفجار نیمی از ورزشگاه ، پسرِ شماره ی ۳۳ را تعقیب کرد . تا آخرِ مسیر . تا تعظیم در مقابلِ کفش‌های خاکی سلطان . داستان پهلوانِ کوچک درست از همین‌جا آغاز شد . مهرداد اولادی . یک مهاجم تنومند . ستاره‌یی که توی لباسِ راه‌راهِ تیم دنیزلی ، توپ را از روبرت ساها تحویل گرفت و از بالای سر رحمتی به درون دروازه ی آبی‌ها فرستاد تا صبحِ شنبه ، سوژه ی اصلی جلد همه ی روزنامه‌ها باشد . مهرداد فقط و فقط یک بار دیگر عکسِ اول هماهنگِ روزنامه‌های ورزشی بود . بعد از مرگ . با تیترهایی که پایان و تجریش را به هم دوخته بودند . در کشوری که مفهومِ ایستادن را تنها قلبِ‌های پسران سی‌ساله‌اش می‌فهمند .

آخرین روزهای خوب مهرداد اولادی ، وقتی رقم خوردند که او هنوز بلد بود جماعتی را متعجب کند . بلد بود از انزلی به تیم ملی برسد و بازوبند کاپیتانی تیم کی‌روش را تحویل بگیرد . در اوج ، توپ‌گرفتن از او کار هر مدافعی نبود اما توپ را بالاخره ، خودش از خودش گرفت . سال‌ها دیرتر از زمانی که در لباس تیم‌های آلمانی و اسپانیایی تصورش کرده بودیم ، اخراجِ مهرداد در دربی بهانه ی بازگشتِ پرسپولیسی‌ها به مسابقه شد . قرمزها بدون او قوی‌تر بودند و او بدون فوتبال ، خوشحال‌تر . وقتی حماسه ی ایمون و رفقا خلق می‌شد ، اولادی به تنهایی در رختکن نشسته بود و اخبار بد درباره ی او ، روند منطقی‌شان را طی می‌کردند . در نوزده سالگی ، خستگی‌ناپذیر عبارتِ محبوب ژورنالیست‌های ورزشی برای توصیف اولادی به شمار می‌رفت اما آقای ستاره ، کاملاً خسته‌شدنی و آسیب‌پذیر به نظر می‌رسید . او ، بیرون از چارچوب مستطیل سبز در مسیر لذت‌های دیگری قرار گرفت اما هیچ وقت به این جنگِ درونی خاتمه نداد . نبردی که یک طرف‌اش زندگیِ سرمستانه ی توی رستوران شخصی‌اش بود و طرف دیگرش ، خمارکشی در تمرین تیم‌های فوتبال . از مدت‌ها قبل او باید طرف‌اش را انتخاب می‌کرد . می‌توانست همه چیز را ترک کند و آخرین تلاش جدی برای بازگشت به فوتبال را کلید بزند و زنده بماند . می‌توانست فوتبال را ترک کند و زنده بماند . مهرداد اما هر دو بخش از زندگی‌اش را با هم می‌خواست و نتیجه‌اش ، کشمکشی ابدی بود که برای او به جز دعوا ، قهر ، بدون‌تیم‌ماندن ، توهین‌شنیدن ، به تمسخر‌کشیده‌شدن و مرگ نداشت . اولادِ ناکام فوتبال و پسرِ کامروایِ زندگی ، تا آخرین روزها و حتی در آخرین بازی روی چمن ، در مقابل زمزمه‌های تباهی‌اش مقاومت کرد تا شاید چند خاطره ی تازه در پایان یک مسیر پرمخاطره بسازد .

وقتِ بی‌تابی زیر تابلوی آخرین تعویض ، شاید مهرداد به جمله ی جرج بست فکر می‌کرد : «بعد از مرگم مردم همه ی این خرابکاری‌ها را فراموش می‌کنند و فوتبال یادشان می‌ماند» . او را یادمان خواهد ماند . با یک ضربه ی سر شیرجه‌یی . یک چیپ . چند وارو . رنج‌ها و لذت‌های سالِ سی .

"محمدحسین عباسی _ آی اسپورت"

telegram

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه